تبليغاتX
لمس واژه ی عشق-لیلی و مجنون

لمس واژه ی عشق-لیلی و مجنون

اشعار زیر تماما با اجازه ی نویسنده از کتاب(عاشق تر از لیلی،مجنون تر از مجنون) در زیر آورده شده است

پشت سر هر معشوق،خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و
او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي...


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و
هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و خدا، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.!! نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.


فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که
پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:45  توسط مجنون  | 

جملات بیهوده

           مطالب زیر هیچگونه ارتباطی به کتاب مذکور ندارد و تنها جنبه ی احساسی دارند

در این لحظات آخر به چه توانم اندیشیدن کرد؟به مرگ،به حیات، به چه چیز جز تو می توانم فکر کنم؟؟   نفسم را در سینه حبس می کنم و ذهنم را از تمامی افکار پاک می کنم.گر چه دوری تو برایم بسی دشوار است اما زنده بودن و جدا بودن از تو هیچ سود در بر نخواهد داشت.
پس به امید پاک شدن افکارم ز تو،تیغ رابر پوستم نوازش می دهم؛سوزشی ملایم،جاری شدن جریانی گرم و دیگر هیچ.
هر چه به چشمان زیبای تو فکر میکنم قلبم بیشتر آزرده می شود.اما زنده بودن و ندیدن انعکاس رنگ لباسم در چشمان زیبای تو بی فایده خواهد بود.پس خنجر را با قلبم آشنا می کنم...دردی اندک و بعد دیگر هیچ چیز.
برای آخرین بار صدایت در گوشم طنین می اندازد و اینبار اشک از دیدگانم فرو می چکد...اما زنده بودن بدون صدای تو به این ماننده است دنیا جریان ندارد...پس به یاد صدای تو خود را به دل اقیانوس می سپارم...احساس خنکی آب و پس از آن سرمایی ابدی.
به آخرین چیزی که فکر میکنم دستان گرم توست که دیگر دستان سرد مرا در بر نخواهد داشت؛اما زنده بودن و ... .
اکنون وقت آن رسیده تاعقاب خیال پرداز خود را فرو نشانم و خاطرات دره،اقیانوس،کوه و ... را از بین ببرم و با تنها توشه ی سفر خویش،یعنی کوله بار عشق به جهان باقی شتابم.

سوزشی در دست-دردی در قلب-ضربه ای در سر و پر شدن ریه هایم از آب و دیگر هیچ...اکنون به جای تو مرگ سردی مرا در آغوش می گیرد...دیگر درنگی برای پشیمانی وجود ندارد؛ای کاش در این لحظات غایی،در کنار تو بودم، اما
                                                                              من خواستم و تو نخواستی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:25  توسط مجنون  | 

چرند پرند در غالب شعر

    هنگامی که مجنون مدهوش عشق بود این جملات در ذهنش نقش بست و درعالم  خود غرق شد:

                  ناگهان درب های قلبم باز شد****وانگهی از لطف الله ناز شد

                 کو همی گفتم خدا،الله من****عشق من از نور توست لیلای من

            لطف تو آمد به سویم چاره شد****چون دوای عشق بر من چیره شد

       عشق من همچون عبیدی در ره است****عشق تو بر بنده ات افسونگر است

         من که اکنون در رهت جاری شدم****از شراب عشق تو افسون شدم

 

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:28  توسط مجنون  | 

اشعار چرند و پرند 1

                         روز ها فکر من این است و شب ها فکر لیلی****همه روز و شبم بود وصف لیلی              

                                      هدف از وصل ما با هم چه بوده****هدف فصل ما از هم چه بوده

                                         چرا فارغ ز عشق گشته ام من****چرا قافل ز عشق گشته ام من

                                          شب و روزم همه از بین رفته****غم وشادیم همه ترکیب گشته

                                                   نمیدانم مراد من  چه بوده**** ولی دانم که جز لیلی نبوده

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:9  توسط مجنون  |